|

چه امید بندم در این زندگانی
که در ناامیدی سر آمد جوانی
سر آمد جوانی وما را نیامد
پیام وفایی از این زندگانی
بنالم زمحنت همه روز تا شام
بگریم زحسرت همه شام تا روز
تو گویی سپندم بر این آتش طور
بسوزم از این آتش آرزو سوز
بود کاندر این جمع ناآشنایان
پیامی رساند مرا آشنایی؟
شنیدم سخن ها زمهز و وفا،لیک
ندیدم نشانی زمهر و وفایی
چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم
ندانم در آن چشم عابد فریبش
کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست؟ ندانم آن گرم و گیرا نگاهش
چنین دل شکاف و جگر سوز از چیست؟ ندانم در آن زلفکان پریشان
دل بی قرار که آرام گیرد؟
ندانم که از بخت بد، آخر کار
لبان که از آن لبان کام گیرد؟
+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 1:36 توسط مسعود
|
|