تبليغاتX
بر روی این زمین در رهگذر تند بادهای آوارگی. تنها رشته ای كه مرا به جایی بسته بود گسست. اگر گفته بودی بمان میدانستم كه باید بمانم. اگر گفته بودی برو میدانستم كه باید بروم. اگر بروم نمیدانم كه چرا؟ اگر بمانم باز نمیدانم كه چرا؟ و اكنون میان این دونقیض بیچاره ام. كسی كه عشق رهایش میكند بودنش بودنی است كه نمیداند چگونه باید باشد . دکتر علی شریعتی هبوط عشق

مسافر

 

اکنون کارم سفر است ،
مسافری تنهایم

که در زیر کو له باری سنگین ، پشتم خم شده

و استخوان هایم به درد آمده است.

و می روم و راه طولانی لحظه ها

در پیش رویم تا افق کشیده شده است.

و از هر منزلی تا منزل دور دست دیگر ، لحظه ای است.

و این چنین من باید صدهزار ، میلیون ها لحظه را طی کنم.

تا برسم به یک روز.

دکتر علی شریعتی



+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 21:10 توسط مسعود |

شبی بارانی

و رسالت من این خواهد بود
 تا دو استکان چای داغ را
 از میان دویست جنگ خونین
 به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
 با خدای خویش
 چشم در چشم هم نوش کنیم 

حسین پناهی
  

 



+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 19:48 توسط مسعود |

شعری از دکتر قیصر امین پور در وصف دکتر علی شریعتی

 

 

خسته ام از این کویر این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه بیدهای سر به زیر
ای نظاره ی شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته ی مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر. . .



+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 21:50 توسط مسعود |

 

 

 

 

در یک سرزمین بی مهر و پر از تنهایی ، در حالی که ندای آواز غمگین سکوت همه جا را فرا گرفته بود ، پسرکی  بود تنها ، بی کس ، بی نفس...
خیلی تنها بود ، آنقدر تنها بود که تنهایی لباس غمگین سیاهش را بر تن او کرده بود....
همدم او ، همزبان او ، همدل او ، یار او ، یاور او تنهایی بود.....
تنها با تنهایی قدم میزد ، درد دل میکرد و هم صحبت بود.
به دنبال یاری بود ، که واقعا یار باشد و به دنبال همدمی بود که حتی در غم هایش نیز شریک او باشد ....
به دنبال همدمی بود که او را از تنهایی بیرون بیاورد !
خسته بود و دلشکسته... زمانه غریبی بود ..... دیگر در این زمانه نه یاری است که صداقت داشته باشد و نه همدلی است که به همیارش وفادار باشد.....
سخت است اما روزگار غریبی است این نازنین تنها...
از عشق فراری بود ، همزبانش یک دنیا تنهایی بود ، آرزویش همدلی بود که با او هم صحبت شود....
کاش کسی بود که با او هم صحبت میشد ، با صداقت ، یکرنگی ، یکدلی!
اما افسوس که دیگر باوفایی در این سرزمین نیست... همه بی وفا شده اند ....
پسرک پیش خود زمزمه میکرد و میگفت:::
کجایی محبت؟ کجاییی؟ کجایی که قلب من بدون تو یک کویر تشنه و خشک از محبت می باشد...
باران محبت ببار بر روی تن خسته ام ، ببار بر این قلب شکسته ام......
کاش یاری باشد که دست مرا بگیرد ، مرا با خود به سرزمینی ببرد که تنها محبت و عشق در آنجا باشد اما افسوس که هر که بیاید پا بر این قلب سرخ و کوچک من میگذارد! مگر گناه این قلب سرخ و کوچک چه بوده است که باید اینهمه اسیر بی محبتی ها و تنهایی ها شود؟؟؟ به خدا آن بی گناه است!به خدا شکسته است ، خسته است........
آری این جملات را پیش خود زمزمه میکرد و اشک میریخت.......
ای پسرک تنها ، با تنهایی باش که تنهایی صد رحمت دارد به عشق های این زمانه غریب!
ای پسرک سیاه پوش، اراده کن و اگر میخواهی درد دل کنی با خدای خود درد دل کن..
شاید که همدرد تو خدای تو باشد.... خدا درد تو را میفهمد و دوای دردت را به تو میرساند.....
ای پسرک تنها بیا پرواز کن ، با غرور ! لباس سیاهت را از تن بیرون کن و لباس آبی
عشق را بر تن کن ، دستان سرد تنهایی را رها کن و پرواز کن تا به جایی برسی که تنها محبت باشد !
پرواز کن تا روزی به همان جایی برسی که میخواهی ، آری تو میتوانی با اراده و دلی پاک به همان آسمان آبی وجودت برسی،به همان یار و یاورت برسی.....



+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 23:22 توسط مسعود |

خوشبختی... ؟

 

فاصله این بدختی تا بدختی بعد خوشبختی است

                                                                       (چارلی چاپلین)



+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 0:7 توسط مسعود |

 
رفته ای
و من هر روز

به موریانه هایی فکر می کنم
که آهسته و آرام
گوشه های خیالم را می جوند .
تا بی "خیال" نشده ام
برگرد !


+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 0:40 توسط مسعود |

یه شب

یه شب... یه دل تنگ... یه یاد كهنه... یه یار قدیمی...
دیشب وقتی كه صداتُ پس از ماهها از پشت سیمهای تلفن شنیدم به سختی تونستم تشخیص بدم كه خودتی...
داره باورم میشه كه از یادم میری بیرون... از خاطراتم... چه قدر ازم دور شدی... و چه قدر غریبه... همون غریبه آشنای من كه یه روزی از 100 فرسخی می شناختمت... اما حالا صداتم با من بیگانه است...
دیشب وقتی چشمهام رو روی هم گذاشتم تصویر تو در ذهنم نقش بست اما تار بود.... درست نمیدیدم...
دیشب دلم برات تنگ شده بود... دلم همیشه برات تنگه... از اولشم تنگ بود حتی وقتی كه كنارم بودی و دستات تو دستم بود....
همیشه ازم دور بودی.... همیشه....
دیشب گوشه چشمام به یادت تر شد....
دیشب دلم یه سوزش عجیبی داشت...
دیشب دلم هوات كرده بود....
دیشب...
اما تو نبودی.... تو كنارم نبودی... حتی توی خیالم هم درست نمی دیدمت..
دیشب شب بدی بود...
واسه بار آخر همه خاطراتتِ‌ُِ مرور كردم... مثل یه فیلم... خیلی سریع... بعضی جاهاش هم stop می كردم و به چشمات خیره می شدم...( آخ كه چه قدر دلم هوای چشمات كرده )
اما بالاخره تموم شد...وقتی خوب به همشون فكر كردم.... یه تصمیم جدید گرفتم...
یه قلم... یه كاغذ... یه جفت چشم بارونی... و یه پنجرة بارون خورده...
نوشتم... نوشتم... از تو ... از یادت... از دوست دارم ها... از چشمات... از دلتنگی هام ... از رفتنت... از نبودنت و در آخر اینكه.....
هنوزم دوست دارم ای عشق دیرینة من
یه پاكت نامه... یه عكس یادگاری... یه دل شكسته... یه دست لباس...
راه افتادم و رفتم... رفتم و رفتم تا به مقصد رسیدم... یه گوشه خالی... كنار یه قبرستون ... یه قبر خالی... بی نام و نشون...نامه ات بوسیدم و گذاشتم تو قبر خالی... بعد هم عكست رو گذاشتم روش... بعد هم خاك ریختم... خاك ... خاك... خاك
یه قبر... یه شمع... یه شاخه گل... یه دل تنگ...
حالا دیگه جات مشخصِ ... حالا دیگه لازم نیست دنبالت بگردم... از این به بعد میام این جا... هر وقت دلم گرفت... هر وقت دلم هواتُ كرد... هر وقت خواستم بیام پیشت میام اینجا... دیگه لازم نیست تو خیابونا دنبالت بگردم... تو كوچه ها... تو خاطرات... دیگه منتظر برگشتنت نمی مونم... دیگه منتظر تلفنت نیستم... آخه دیگه مطمئنم كه تو مردی و جات هم گوشه یه قبرستون بی نام و نشونه...


+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 6:3 توسط مسعود |

تو را منتظرند

 

در دوردست تو را منتظرند،

شهزاده ای، آزاده ای اسیر قلعه دیوان،

به حیله ی جادو در بند

گرفتار و چشم به راه که:« فریاد رسی می آید»،

و به صدای هرپایی

سر از گریبان تنهایی غمگینش بر می دارد که:« کسی می آید»

و او خریدار تو است،



+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 2:2 توسط مسعود |

پرومته

 

مشعل پرومته را در دست دارم و با آن ،

همچون قهرمانان المپیک به هرسو می تازم

و آتش در خیمه های سیاه – سی و سه خیمه ی سیاه – می افکنم ،

و دامن سیاه شب را می سوزانم.

و آتش در دامنه های یخ بسته ،

قلّه های برف گرفته ،
و رودهای فسرده می افکنم.

و دارم چه می کنم؟

دنیا را به آتش می افکنم.

زمین را گوی مشتعلی چون خورشید می کنم.

جهانی از آتش می سازم ، از آتش ابراهیم ،
آتشی که بر او ، همه گل سرخ شد.

کوهستان پارناس دیگر جای ماندن نیست.

ای زئوس ، دیگر فرصتی نمانده است.

از این سرزمین کوچ کن!



+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 2:15 توسط مسعود |

بسوزم

 

چه امید بندم در این زندگانی

                       که در ناامیدی سر آمد جوانی

سر آمد جوانی وما را نیامد

                  پیام وفایی از این زندگانی

بنالم زمحنت همه روز تا شام

              بگریم زحسرت همه شام تا روز

تو گویی سپندم بر این آتش طور

                       بسوزم از این آتش آرزو سوز

بود کاندر این جمع ناآشنایان

             پیامی رساند مرا آشنایی؟

شنیدم سخن ها زمهز و وفا،لیک

                               ندیدم نشانی زمهر و وفایی

چو کس با زبان دلم آشنا نیست

         چه بهتر که از شکوه خاموش باشم

چو یاری مرا نیست همدرد، بهتر

             که از یاد یاران فراموش باشم

ندانم در آن چشم عابد فریبش

          کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست؟
ندانم آن گرم و گیرا نگاهش

                چنین دل شکاف و جگر سوز از چیست؟
ندانم در آن زلفکان پریشان         

                  دل بی قرار که آرام گیرد؟

ندانم که از بخت بد، آخر کار

                        لبان که از آن لبان کام گیرد؟



+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 1:36 توسط مسعود |

عاشق تنها....

هميشه به درد دل اين آن گوش مي دهم
ولي هيچ كس به دردهاي دل من توجهي ندارد
هميشه سنگ صبور ديگران بودم
اما هيچ كس سنگ صبور من نشد
همشيه ديگران را مي خندانم
ولي هيچ كس از گريه هاي پنهاني من خبر ندارد
هرگز نخواستم بگذارم كسي گريه كند
ولي هيچ كس حتي از من نپرسيد چرا گريه مي كنم
هميشه ديگران را به زندگي اميدوار كرده ام
هميشه گل اميد را به اين و آن هديه كرده ام
اما كسي نفهميد كه من خود به زندگي اميدي ندارم
هرگز نگذاشتم كه دوستانم در كنار من احساس تنهايي كنند
اما هيچ كس ندانست كه من چقدر تنهايم
خدا را هميشه در ذهن اين و آن زنده مي كردم
ولي دست خدا از زندگي خودم هميشه دور بود
كسي از من نپرسيد كه چرا در اوج جواني
موهاي سرم سفيد شده
يا چرا پيچ و خم زندگي در اين سن كم
در پيشاني من نمايان شده
براي صداي دل عزيزانم احترام خاصي قايل بودم
اما كسي صداي بلند شكستن دل مرا نشنيد
هرگز نخواستم از غصه هايم برايشان بگويم
اما هميشه گوش شنواي غمهاي ديگران بودم
دل پر درد من ديگر به اين چيزها عادت كرده
به فريادهاي خاموش
به آرام آرام شكستن
به گريه هاي شب هنگام
در زير نور ماه
به تنها رفتن در راه
مي گويند خرافات است اينكه هر كس طالعي دارد
ولي چه خرافات قشنگي است
من خرافات را دوست دارم چون زندگي ام با آن گره خورده
طالع من همين است
كه تنها بيايم و تنها بمانم و تنها بميرم
من اين طالع را دوست دارم
چون منحصرد به فرد است
اين طالع در انحصار من است
از آن من است
اگر سرنوشت هر انساني در دستان خودش است
اين من هستم كه اسير دستان سرنوشت شوم خودم هستم
من اين سرنوشت را دوست دارم
كاش ديگران بدانند كه من
اين گونه هستم
اين گونه مي مانم
و اين گونه مي ميرم....

 به ياده عشقم.رفیق روزهایه تنهایی.نارفیق روزهایه جدایی.



+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 6:1 توسط مسعود |

....



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 22:41 توسط مسعود |

درباره ی من


خدایا تقدیر مرا خیر بنویس آنگونه که آنچه را تو دیر می خواهی من زود نخواهم و آنچه را تو زود می خواهی من دیر نخواهم.

ای مسافر غریب در دیار خویشتن

با تو اشنا شدم با تو در همین مسیر

از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی

دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر

منوی اصلی

آرشیو

همدمان تنهایی

ابزار

. >





Powered by WebGozar

>